اولين اشتباه ، آخرين اشتباه : اين جمله نهايت حساسيت كار تخريبچيان را مي رساند
و حاكي از نزديكي واحد تخريب به شهادت است .
پابوس : مين ضد نفر گوجه اي شكل كه قدرت انفجارش در حد قطع پا از زير زانوست . اين كلمه حكايت از به فال نيك گرفتن جراحت دارد گويي كه انفجار مين به پا بوسه مي زند .
بالا چه خبر ؟ : معراج چه خبر ؟
كنايه از كسي كه بسيار اهل حال است كه
وقتي از عبادت فارغ مي شد بچه ها كه تا آن لحظه مراقب احوال او بودند مي گفتند : بالا چه خبر ؟؟؟
گزارش هفتگي : غذاي آخر هفته كه معمولا آش يا سوپ بود .
آخر هفته معمولا آش يا سوپ طبخ مي شد كه براي تقويت وضعيت جسمي بچه ها همه نوع مواد غذايي داخل آن وجود داشت به همين خاطر از آن به گزارش هفتگي آشپزخانه ياد مي كردند كه غذاهاي اضافي را آشپز براي جلوگيري از اسراف با هم مخلوط مي كرد و به خورد بچه ها مي داد .
برادر ! دستت نره لاي در : كنايه از اينكه مواظب باش به گناه نيفتي .
وقتي كس در معرض انجام كار مكروهي بود و بيم گناه در آن مي رفت يكي از بچه ها از ميان جمع با صداي بلند و متبسم مي گفت : برادر . . . ! برادر . . . ! دستت نره لاي در .
حاشيه طلا : نماز نزديك به آفتاب صبح و در حال قضا شدن
به آن نماز لب طلايي هم می گویند .
آهن بدنش زياده : تركش بسيار زياد در بدن دارد .
کسی که زیاد مجروح می شد و به تبع آن در بدنش زیاد ترکش داشت .
اتوبوس بهشت : خمپاره ، گلوله توپ و تانگ و ...
به اعتبار اينكه بچه ها نوعاً بوسيله آمدن و اصابت آنها به فيض شهادت مي رسيدند و به تبع آن به بهشت را مي يافتند .
گفته بودم ناله ديگر كم كنم
گريه را با خنده ام توأم كنم
جز سكوت و داغ چندين ساله نيست
گفته بودم مَرد يعني اهل درد
اهل دردو صبر، يعني مَرد مَرد
گفته بودم اين سخن ها پيش از اين
من ولي طاغت ندارم بيش از اين
گريه از سر هوش مي گيرد مرا
ناله در آغوش مي گيرد مرا
مي فشارد بغض ، چشمان مرا
غم به لب مي آورد جان مرا
هفت دريا گريه دارم دوستان !
بعد از اين بايد به بارم ، دوستان !
دوستان ! من هم نگاري داشتم
روزها من نيز ، ياري داشتم
روزها در حلقه دلداگان
از نگاهش اعتباري داشتم
گاه مي رفتم با ياران به دشت
گاه در خلوت قراري داشتم
ياد باد آن را كه من از يار خويش
لطف هاي بي شماري داشتم
روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
دوستان ! من را نگاري بود و نيست
يار من يكروز در فصل بهار
ناگهان بر اسب دريا شد سوار
اسب او مثل عقابي پَر گرفت
راه سمت وادي ديگر گرفت
يار من در چشم ها پيدا نبود
جز غبار جاده ها بر جا نبود
جستجو كردم و ديگر دير بود
نوبت باران عالمگير بود
دوستان در پرده مي گويم سخن
بعد از اين بي پرده خواهم گفت من
پرده را اكنون كناري مي زنم
تا ببيند اينكه مي گريد منم
ديگر آيا جاي پنهان كاري است
.:باران:.
برگشتهام ادامه جانم را
ميعادگاه عشق نهانم را
در ازدحام اين همه خاکستر
گم کردهام دوباره نشانم را
آن نخلهاي تشنه کجا هستند
تا بنگرم نشان جوانم را
جز سوختن نشانه نميبينم
همسايگان روز و شبانم را
ماندند و سوختند و من رفتم
شرمندگي بريد امانم را
برگشتهام به شهر و نميفهمند
ديوارهاي خسته زبانم را
.:باران:.
غروب اهواز
آسماني طلايي
نخل هاي سوخته
روي خاكريز
يك بسيجي تنها
با دلي پُر اميد
تنهاي تنها
چقدر آشنا
كوله ای پُر از عشق
عشق به او
اميد به وصل
يك چشم به تو
يك چشم به او
زير لب صداي آشنا
زيارت عاشورا
زمزمه اي غريب
دلي بي فريب
برقي رسا
روي گونه ها
اشك اميد
اميد به وصل
شوق پرواز
ديدار يار
خسته خسته
خسته از دنيا
رفيق نيمه راه
نگاهي آرام
بغضي در كمين
براي شكار
شكار فرهاد
شانه اي لرزان
يا اباعبدالله
چقدر معنا
معناي عشق
معناي اميد
معناي وصل
معناي پروتز
معناي ديدار
واي برمن
شرمنده ام من
او را ديدم
با توام من
اي غروب اهواز !
تيري آمد
از كمان نامرد
نشست در سينه
رفت به سجده
الهي العفو
دريافت او ار
چه خونبهايي
مانَد بر جا
بغضش تركيه
فرياد بر آورد
السلام عليك يا اباعبدالله
.:باران:.
بوي خون
بوي باروت
بوي دعا
نواي نماز
صداي حسين
ضجه زهرا
زيارت عاشورا
دعاي كميل
انفجارمين
طلوعي زيبا
زمزمه نافله
عروجي معنا
حالت سماع
حالت جنون
چهره معصوم
چشمان پرويز
روياي فرهاد
چقدر زيبا
چه دلنشين بود
به ياد آنروز
تنها چاره ما
فقط يك آه !
.:باران:.
اي شهر شلوغ !
باور تو
خيلي سخت است
تحمل تو
چه دشوار است
روزگاري بود
در ديار تو
آرمان موج مي زد
خون شهيدان
در دامن تو
ياس بود و لاله
پَرپَر مي شد
شقايق دانه
چه زيبا مي رفت
روح شهيدان
از ميان تو
از سوي مردم
و اما اكنون
ياد آن روز
رُخ مي نمايد
براي مجنون
با ياد ياران
بايد گريستن
يك قطره اشك
چه دشوار است !
اي آرزوي
هميشه يار من
با تو هم آوايم
من نيز تنهايم
از ديار غربت
ماند ه ام تنها
در فراق ياران
سخت مي سوزم
روشني نيز
چقدر بي حياست
همه چيز را مي گويي
تو با من
دل تو به مي بندم
تنهايي !
اي يار من !
.:باران:.
آه سال هاي سرخ و خاطرات ناپديد !
كاش هيچ گاه عمرتان به سر نمي رسيد
آه اي سراب هاي سبز ، يادتان بخير
هفته هاي موج خيز و روزهاي پٌر شهيد
سرزنيد بازهم كه خيره مانده سويتان
چشم هاي نا اميد من ، هنوز پٌر اميد
اسب ها ره و تيغ ها شكسته در نيام
زخم هاي من ! فقط شما هنوز تازه ايد
رازها رسيد تا گلو ولي روان نشد
روي اين لبان بسته مثل قفل بي كليد
با ترانه هاي سر بريده مثل اين غزل
اينك اين منم در انتظار خاطرات ناپدید...
.:باران:.
غروب خرمشهر چقدر مرموز است . خورشيد كه آرام آرام در بي انتها فرو مي رود ، گويي تمام جانم آرام آرام از كالبد خسته ام خارج مي شود.
دوست دارم گريه كنم !
يكي پيش رويم بنشيند و فقط گوش كند !
زود از كوره در نرود و بگذارد همه حرف هايم را بزنم و تمام احساسم را بيان كنم و بايد بگويم چه ديده ام ، بگويم تا تمام آنها كه نبودند از غصه دق كنند و ديوانه شوند .
ولي دوست من :
از طرف من مي توانيد به خرمشهر بگوييد:
اي خرمشهر !
با آنها كه بعدها مي آيند ، قصه هايت را بگو . اگر توجهي نكردند باز هم بگو ، با زباني ديگر ، با آهنگي نوتر ، اگر باز هم رغبتي نديدي فرياد بزن تا حرف هايت را بشنوند ، هر چه با چشمانت ديده اي بر زبان آور .
اي خرمشهر !
بگو تا آنهايي كه سال هاي دور از خانه دردمندشان كرده بدانند كه جندي قبل بسيجي هاي پاك و مخلص ، بچه هاي معصوم در شلمچه ، درد دور از خدايي را به همه هشدار مي دادند !
اي خرمشهر !
آنها از زندگي دنيا حظي نبرده بودند تا بگويند دنيا حظي ندارد . در سينه اشان شعله سوزان آتش اشتياق ، درد هجر ، غم و اندوه جا ماندن ( جا ماندن از شهيدان ) در سرشان هواي كربلا ( يادش بخير ) كربلاي وجود ، تشنه فرات ، چشمان دوختخ در چشم خداوند و . . .
اي خرمشهر !
تو آن شب ( كربلاي 5 ) ، شب عشق و شب ضيافت را خوب تفسير كردي و ايثار را .
تو در آن شب ، برقي كه از چشمان معصوم بسيجيان مي زد را خوب به تصوير كشيدي و در پرتوي آن ، آزادي را ديدي و در آن آشفته بازار ،در هياهوي ستيز و جنگ و از ميان فريادهاي هولناك ، تكبير اكبر را را شنيدي و نواي قاسم را .
اي خرمشهر !
نامت زيباست .
خاكت زيباست .
گرمايت زيباست .
و غروب خورشيد .
ولي همه اين جلوه هاي زيبايت را مديون پيكرهاي پاكي هستي كه در بستر ، آرام يافته اند . پيكرهاي مطهرشان را در دامانت نگاه دار ! پاي حرفشان بنشين تا برايت از مردانگي و غيرت بگويند . از عاشقي و وصل و از شيرني شهادت .
اي خرمشهر !
از آنان خوب مراقبت كن . علف هاي هرزي كه بر گِردشان مي رويد را قطع كن تا دامانت پر از گل شود ، گل هاي سرخ ، لاله هاي سرخ و معطر به بوي خون ، به بوي ايمان . چراكه آنان جگر گوشه هاي امامند .
اي خرمشهر !
به اروند بگو تا برايشان از رفتن بگويد .
از نماندن .
از نبودن .
از حركت .
از فاني شدن در دريا .
به نخل هايت بگو تا قصه شيرين روئيدن را در گوششان زمزمه كند .
اي خرمشهر !
اگر نسيمي از دامانت گذشت ، بگو سلام مرا به شهيدان برساند و به آنها بگويد كه ما جا مانده ايم .
ما را دريابند !
.:باران:.
وقتي به خرمشهر رسيدي و در خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي شهر قدم مي زدي ، به ياد من هم باش ، از طرف من به خرمشهر سلام برسان . به نخل هاي سوخته سر تعظيم كن و اگر لنگه پوتين پاره و يا بقاياي جنگ را ديدي ، بايست و قدري بجاي من اشك بريز . حتماَ آنها هنوز خاطرات جنگ را مثل من فراموش نكرده اند . آخه چه بايد گفت ، من دلشده اي هستم كه در عمليات كربلاي 5 ، دلم شكست و همراه با آنان ( دوستانم ) به امانت رفت ( كربلا كه بودم ، احساس خوبي داشتم ، حس مي كردم كه تكه اي از دلم آنجاست ) و هنوز كه هنوز است گمشده اي دارم و همچون كلاف سردر گم در عشق و تاب آن دوران مي سوزم .
اگر گذرت به مسجد جامع خرمشهر افتاد ، وضو بگير و به نيابت از من دو ركعت نماز عشق ( عشق به اباعبداله ) بخوان .
ياد دژ خرمشهر بخير كه چه دوراني را برايم تداعي مي كند ( مراسم حنا بندان قبل از كربلاي 5 ، زيارت عاشورا و . . . )
وقتي هوا غروب شد ، گوشه اي با خدا خلوت كن و بگو كه كسي ( من ) هنوز هم در عالم دنيا غرق شده و هنوز هم توفيق استجابت را پيدا نكرده ام . بنشين و زانوهايت را در بغل بگير ، با گردن كج ، ابروهاي تو هم رفته ، لب هاي لرزان ، شانه هاي افتاده و موهاي پريشان ، ذكرشب هاي عمليات ( يا حسين ، يا زهرا ، يا علي و . . . ) را بگو .
وقتي يك دور تسبيح تمام شد ، سرت را پايين بيانداز و دست ها را به سوي آسمان ، بگو ،
خدايا :
او را (يعني مرا ) در يابد .
بگو عاشقم شود .
بگو پشت چشمي هم برايم نازك كند .
و بالاخره
بگو : العفو .
شايد اين همام العفوي باشد كه آن زمان ( زمان جنگ ) گفته مي شد و . . .
اگر كنار اروند رفتي ، در نبود من دستي به آب بزن تا شايد از باب گناه تطهير شوم . ( ياد آن ايامي كه براي كربلاي 5 آموزش شنا و غواصي مي ديديم ) .
رسم است كه واسطه اي انتخاب مي كنند كه جواب مثبت بگيرند . ! به اين لحاظ ريش سفيدي را مي فرستند تا دست خالي برنگردد .
حالا تو ( شما ) هم دست خالي بر نگرديد . بهش بگو كه به خودش قسم ، من هم عاشق او شده ام و همين عشق اوست كه پاكان او را انتخاب مي كنم ( ! ) تا شفاعتم كنند .
بهش بگو كه چشمان خمارش ، بدجوري حال مرا عوض مي كند .
و بالاخره بگو :
مرا در يابد .
.:باران:.
تو معصوميت آشكارت را
در لابه لاي نيزارهاي جنوب
جا گذاشته اي
در ساقه هاي شكسته ني ها
در كنار اروند
كنار كرخه
و بي انتهاي جزيره مجنون
برايت به پاس صداي اروند
قطره اي اشك مي ريزم
اشك عشق
اشك تنهايي
اشك فراق
و مي گويم
خدايا
در دل كوير خرمشهر
و در ارتفاعات حاج عمران
من نيز
جا مانده ام .
.:باران:.

