تبليغاتX
بــــــــاران 87 يادمان بچه هاي تخریب
کاش می شد

فریاد دلم را

در هیاهوی معرفت

همچون زنگوله ای بر تابوت معشوق

آویزان نمود

تا همه بدانند

عشق !

عاشقی !

معشوق !

واژه هایی هستند که فقط برای نمایش بر روی کاغذ می خورند .

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 22:12 | |

امروز می خواهم

دور باغ دلم را

برای همیشه

سیم خاردار بکشم

تا !

دوباره هیچ پیچکی

که ادعای عاشقی با دل سوخته مرا می نماید

نتواند !

درون باغ دلم جای بگیرد

ای پیچک ها

و

ای شقایق ها

بدانید

دیگه !

خلوتی در یاغ دلم نمانده

بروید

در سرزمین نامردی ها

رقص سماع کنید .

.: باران :. 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 22:10 | |

به نشانی ات ایمان آورده ام
نرسیده به باران
یک نفس تا آسمان
چند قدم رو به دلم
و
نگاهی که به عطر بهار دلبسته است
روی گلبرگ دلت
کدپستی بگذار
رمزآن.... روز من و تو
رمزآن.... آن لحظه ی ناب!
باران بی هوا هوایی ام می کنی و من
هنوز به جستجوی یادآن دوران به استقبال باد می روم
کجایند آن شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
دراین سکوت و این صدای دوردست
پس چرا مرا صدا نمی کنی؟
دلم تنگ خواهد شد اما نخواهم گریست ... نه ! برای دلتنگی ام نخواهم گریست ... برای قصه ای ناتمام خواهم گریست که با آخرین روزهای جنگ تمام شد .
دلم تنگ خواهد شد ... نه برای دیروز و نه برای فردای نیامده از راه ... من دلم برای آوای صادقی تنگ خواهد شد که روزی مرا به مهر می خواند و روزی به سردی می راند ...
دلم تنگ خواهد شد برای تمام تلخ بودنهایت و تمام صبور ماندنهایم ... دلم برای بازی یکطرفه ی بی داور و بی تماشاچی مان تنگ خواهد شد...
دلم تنگ خواهد شد...برای آن لحظه های ایثار... برای آن صدای ملکوتی امام (ره)
کاش یادت نمی کردم ...کاش یادش نمی کردم ... کاش یادم نمی کردی . شاید آنوقت با قصه ای نا تمام از تو به آغاز افسانه ای تازه می رسیدم! کاش ....

.: الوانی :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 8:5 | |

بعضي از بچه‌ها خيلي بي‌ميل غذا مي‌خوردند كسي كه آنها را نمي‌شناخت فكر مي‌كرد بيمار هستند، به قول معروف، خوردن را زياد جدي نمي‌گرفتند و هر وقت كسي ازآنها مي‌پرسيد:«چرادرست غذا نمي‌خوري؟ مي‌گفت : برادر اشتهايم عينكي شده» يعني چيزي نمانده تا كور شود.

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 9:58 | |

تاريخ عمليات : 31/2/60

منطقه عملياتي : محور شوش

ميزان پيشروي :۵/۲ کیلومتر

خسارات وارده به دشمن :

        انهدام بیش از ۷۰ دستگاه تانک و نفربر

        ۷۰۰ نفر کشته

        ۸۴۴ نفر اسیر

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 9:41 | |

آی خدای مهربون ..........
آی بچه های جنگ ........

دیگه این قفس دلم تنگ شده.

آی بچه های جنگ .......

 تنها توی رفتنه که میشه به بودن فکر کرد. همون بودنی که ابدیه.
خیلی ها با رفتنشون موندند. ( شهدا رو میگم) .
آی خدای مهربون ......

 ما هم میخواهیم بمونیم. ( از نوعی که خودت قبولمون کن ).
خدایا توی این دلم خیلی حرفه اگه میشد اینجا گفت فریاد میزدم.....
" گرچه رفتند ولی قافله راهش برجاست "
آی بچه های جنگ ....

 تا حالا نشده فکر کنید که یه روز دوستت رو با گلوئی پاره پاره در اغوش گرفته باشید و او با تنها نوای سینه اش خس خس کنان با چشمانی خونبار، التماس آمیز بهتون زل بزنه و با لبخندی پر درد بگه:
" حلالم کن "

آی بچه های جنگ ....

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:44 | |

باز هم می نویسم باران - با تمام گلایه هایم
باتمام شِکوه ها و با تمام آشفتگی هایم
خدایا شکر :
شکر به خاطر تمام رنج و دردهایی که به من هدیه دادی
دردها را سپاس می گویم
که خود دریچه نزدیکی به توست
و نشانه فراموش نشدن و فراموش نکردنم
حمد تو را که قلب هایی از بلور و احساس هایی از نور آفریدی
دوست دارم تمام مخلوقاتت را
تمام آنان را که بد کردن به من و خوبی آفریدند برایم
خدایا : دست های گناه آلودم را بگیر
اینک که غرق سیاهی و تاریکی شده ام یاری کن بار دیگر مرا
تا با تمام زخم هایم و با تمام نا باوری هایم از اعمال زشت کسانی که لباسشان نشانگر چیز دیگریست و یقین هایم از اینکه معادی هست...
خدایا کمکم کن تا
همچنان دوست بدارم همه را - حتی اگر دوست داشته نشوم !
مانند تمام فصول و سالها و روزهای سپری شده.....

.: حسن الوانی :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 9:33 | |

باران :

امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به غرب بیندیشم
به سرمای کردستان...!
به مجروحان شیمیایی سردشت
می خواهم به جبهه جنگ بیندیشم.
می خواهم به آن پرنده ی خیس٬آن پرنده ی خسته
به خودم بیندیشم...!
گاهی اوقات مجبورم
حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.
همین خوب است
همین خوب است!

.: حسن الوانی :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 8:0 | |

با دمش خاکریز می شکافد : کنایه از اینکه از فرط شادی در پوست خودش نمی گنجد .

( تشابه = با دمش گردو می شکند )

وقتی کسی از بچه ها از بس خوشحال بود که قراره برای عملیات و پاکسازی میدان مین و یا مین کاری به سمت دشمن برود بهش می گفتند : با دمش خاکریز می شکند .

این کنایه به خاطر این بود که به او یادآوری کنند هیچگاه از یاد و توسل به خدا فراموش نکند .

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:57 | |

تاريخ عمليات : 31/2/60

منطقه عملياتي : غرب سوسنگرد

ميزان پيشروي : ۱۲ كليلومتر

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:52 | |

دخترکم کجایی؟
عمر بابا سر اومد
وقت یتیم داری و
غربت مادر اومد

دخترکم کجایی؟
بابات شفا گرفته
رفیقاشو دیده و
ما رو گذاشته رفته


آی قصه قصه قصه
یه دستمال نشسه
خون سرفه بابا
رو این پارچه نشسته

بعد شهادت او
پارچه مال راحله است
دختری که در پی
شکست یک فاصله است

کنار اسم بابا
زائر کربلایی
یه چیز دیگه م نوشتن
شهید شیمیایی

.: حسن الواني :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 10:14 | |

عشق یعنی استخوان و یک پلاک

سال های تنها و تنهای تنها زیر خاک

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 9:52 | |