
سال 65 يك شب براي نماز شب از خواب بلند شد ، آهسته مرا مي پاييد كه بيدار نشوم ولي من كه از صدای خش خش كيسه خوابش بيدار شده بودم او را مي دیدم كه آماده ي وضو و نماز شب شده . در بين نماز از پشت سر چشمانش را با دو دست گرفتم و مقداري سربه سرش گذاشتم به او گفتم : حاجي اينبار از من فراموش نكني و مرا در خشاب چهل تایی نمازت قرار بدهي ! خنديد و شروع به صحبت كرديم نزديك اذان صبح بود و ازش سئوال كردم حاجي توي اين دنيا چه آرزويي داريد و خيلي اصرار مي كردم . گفت : اگر قول مي دهي تا زماني كه زنده هستم به كسي و حتي به خانواده ام هم حق نداري بگي بهت مي گم . من هم قول مردانه دادم. گفت : من نمي دانم چطوري شده كه خودم را وقف تخريب كرده و عهد كرده ام كه تا عمر دارم در تخريب باشم و از خداوند مي خواهم كه در آخرين عمليات هاي جنگ شهيد بشوم . و حاضر نيستم كه بعد از جنگ را ببينم . گفتم : مگر مي خواهي چند سال عمر كني ؟ حرف جالبي زد . گفت : مگر فكر مي كني كه چند سال ديگر جنگ است . و ادامه داد خلاصه چنين آرزو و عهدي دارم كه در پايان جنگ شهيد بشوم و دقيقاً در آخرين عمليات به نام مرصاد به شهادت رسيد .
.: باران :.

