
کلاس دوم دبیرستان بودم . می خواستم بِرم جبهه .فقط دوتا برادر داشتم که هر دوی اُونا هم جبهه بودن . با خواهش و التماس ؛ بابامُ راضی کردم . می دونستم سِنم کمه و اعزامم نمی کُنن . به خاطر همین دوتا عکس و فتوکپی شناسنامه ی داداشم ُ برداشتم ؛ رفتم اعزام نیرو . برگه ی اعزام ُ گرفتم . فکر کردم سرشون ُ گول مالیدم ؛ موقع خداحافظی بهِم گفت : از قول من داداشتو سلام برسون ولی مواظب باش به جای او شهید نشی ها!
.: باران :.
.jpg)
جنگ تمام شد ... برگشتیم با همه ی سوغاتیامون .
برگشتیم و در جذبه های دروغین محاصره شدیم .
عدّه ای غفلت کردیم و بیمار شدیم .
عدّه ای ماندیم و بی تاب شدیم .
یاد غروب دوکوهه و حاج عمران بخیر.
به آسمان خیره شوید .
عده ای محو نور کاذب و عده ای محو آسمان .
عطر خاک های بی آلایش فکه
و طراوت آب های کرخه را از یاد برده ایم .
بیاییم اندکی به خود بنگریم و اندکی به خاک .
شاید دو باره
سکوت ، هم صحبتمون شود .
خاک ، همدم نگاهمون و اشک ، محرم رازمون .
بگذاریم زنجیر سنگین خاطراتمون ، اسیرمون کند .
بگذاریم اقلیت شویم .
ولی بیت المقدس – والفجر – قادر – کربلای 4 ، 5 و. . . بالاخره مرصاد را فراموش نکنیم .
ماسک ها را بزنید ، هنوز شیمیایی می زنند !
.: باران :.
دو تكه تركش را براي يادگاري برداشته و كف ساكش طوري جا سازي كرده بود كه فكر هيج بني بشري كار نمي كرد !
با درست داشتن برگه ي مرخصي به طرف دژباني حركت نمود .
دژبان تمام وسايلش را از داخل ساك بيرون آورد . بعد از لحظه ي ظاهرا همه چيز لو رفت . دژبان ازش سوال كرد : چند ماه سابقه ي جبهه داري ؟
با دستپاچكي جواب داد هنوز صفر كيلومترم .
دژبان گفت : هنوز نمي دوني خوردنش تركش حلال است ، برنش حرام ؟
او هم كم نياورد و گفت : نميشه جيره ي خشك حسابش كني و سهم ما را حالا كه نخوردم بدهي ببيرم !
.: باران :.

