تبليغاتX
بــــــــاران 87 يادمان بچه هاي تخریب

کلاس دوم دبیرستان بودم . می خواستم بِرم جبهه .فقط دوتا برادر داشتم که هر دوی اُونا هم جبهه بودن . با خواهش و التماس ؛ بابامُ راضی کردم . می دونستم سِنم کمه و اعزامم نمی کُنن . به خاطر همین دوتا عکس و فتوکپی شناسنامه ی داداشم ُ برداشتم ؛ رفتم اعزام نیرو . برگه ی اعزام ُ گرفتم . فکر کردم سرشون ُ گول مالیدم ؛ موقع خداحافظی بهِم گفت : از قول من داداشتو سلام برسون ولی مواظب باش به جای او شهید نشی  ها!

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 8:27 | |



جنگ تمام شد ... برگشتیم با همه ی سوغاتیامون .

برگشتیم و در جذبه های دروغین محاصره شدیم .

عدّه ای غفلت کردیم و بیمار شدیم .

عدّه ای ماندیم و بی تاب شدیم .

یاد غروب دوکوهه و حاج عمران بخیر.

به آسمان خیره شوید .

عده ای محو نور کاذب و عده ای محو آسمان .

عطر خاک های بی آلایش فکه

و طراوت آب های کرخه را از یاد برده ایم .

بیاییم اندکی به خود بنگریم و اندکی به خاک .

شاید دو باره

سکوت ، هم صحبتمون شود .

خاک ، همدم نگاهمون و اشک ، محرم رازمون .

بگذاریم زنجیر سنگین خاطراتمون ، اسیرمون کند .

بگذاریم اقلیت شویم .

ولی بیت المقدس – والفجر – قادر – کربلای 4 ، 5 و. . .  بالاخره مرصاد را فراموش نکنیم .

ماسک ها را بزنید ، هنوز شیمیایی می زنند !

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 18:56 | |

دو تكه تركش را براي يادگاري برداشته و كف ساكش طوري جا سازي كرده بود كه فكر هيج بني بشري كار نمي كرد !

با درست داشتن برگه ي مرخصي به طرف دژباني حركت نمود .

دژبان تمام وسايلش را از داخل ساك بيرون آورد . بعد از لحظه ي ظاهرا همه چيز لو رفت . دژبان ازش سوال كرد : چند ماه سابقه ي جبهه داري ؟

با دستپاچكي جواب داد هنوز صفر كيلومترم .

دژبان گفت : هنوز نمي دوني خوردنش تركش حلال است ، برنش حرام ؟

او هم كم نياورد و گفت : نميشه جيره ي خشك حسابش كني و سهم ما را حالا كه نخوردم بدهي ببيرم !

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:53 | |