تبليغاتX
بــــــــاران 87 يادمان بچه هاي تخریب

سال 65 يك شب براي نماز شب از خواب بلند شد ، آهسته مرا مي پاييد كه بيدار نشوم ولي من كه از صدای خش خش كيسه خوابش بيدار شده بودم او را مي دیدم كه آماده ي وضو و نماز شب شده . در بين نماز از پشت سر چشمانش را با دو دست گرفتم و مقداري سربه سرش گذاشتم  به او گفتم : حاجي اينبار از من فراموش نكني و مرا در خشاب چهل تایی نمازت قرار بدهي ! خنديد و شروع به صحبت كرديم نزديك اذان صبح بود و ازش سئوال كردم حاجي توي اين دنيا چه آرزويي داريد و خيلي اصرار مي كردم . گفت : اگر قول مي دهي تا زماني كه زنده هستم به كسي و حتي به خانواده ام هم حق نداري بگي بهت مي گم . من هم قول مردانه دادم. گفت : من نمي دانم چطوري شده كه خودم را وقف تخريب كرده و عهد كرده ام كه تا عمر دارم در تخريب باشم و از خداوند مي خواهم كه در آخرين عمليات هاي جنگ شهيد بشوم . و حاضر نيستم كه بعد از جنگ را ببينم . گفتم : مگر مي خواهي چند سال عمر كني ؟ حرف جالبي زد . گفت : مگر فكر مي كني كه چند سال ديگر جنگ است . و ادامه داد خلاصه چنين آرزو و عهدي دارم كه در پايان جنگ شهيد بشوم و دقيقاً در آخرين عمليات به نام مرصاد به شهادت رسيد .

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 8:55 | |

امشب چهارشنبه آخر سال ۸۷ است .

امشب چهارشنبه سوری است .

طبق رسم گذشته امشب از روی آتش خواهیم پرید !

اما :

بیایید : امسال در شب چهارشنبه سوری کنیه هایمان را آتش بزنیم و از روي آن  بپريم .

بياييد : گناهانمان را به آتش بكشيم و از روي هواي نفس بپريم .

و بالاخره بياييد : براي هميشه خصومت ها را آتش بزنيم و از روي آن بپريم .

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 8:45 | |

 از دل من نپرسید !

چرا خانه ام از عبور پرستو تهی شده ؟

از نگاهم نپرسید !

چرا از نفس های باران جدا مانده ؟

از صدایم نپرسید !

چرا نمی گویی الهی عفو ؟

از خودم بپرسید !

آیا میدان مین را حس کرده ای ؟؟
در آن  میدانی که مردان سبز گذشتند

و در آسمان ریشه کردند

ولی امروز

مرداب زندگی

پای مرا بست

و اینگونه خانه نشین ساخته ... !

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 20:57 | |

پندار ما این است

که ما مانده ایم و شهدا رفته اند

اما حقیقت آن است

که زمان

ما را به خود برده است

و شهدا مانده اند

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 11:42 | |

چه مردان سبزی از آتش گذشتند

چه مردان سبزی از میدان مین گذشتند

چه مردان سبزی در آتش ، نفس تازه کردند

چه مردان سبزی در میدان مین ، پرواز کردند

زمین تشنه

من تشنه

دلهای با خویش و با هیچ ،  پیوسته تشنه

چه مردان سبزی به دریا رسیدند

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 11:9 | |

شهادت مرگ آگاهانه در راه هدف مقدس است و این تقدس از آنجا ناشی می شود که انسان با ایمان و یقین در راه هدف خود قدم می گذارد .

دو رکن اصلی شهادت یکی داشتن هدف مقدس و دیگری آگاهی از روی ایمان می باشد .

این دو ویژگی سبب شده تا شهادت از هرگونه انگیزه های خود گرایانه و خود خودخواهانه پاک و منزه باشد .

ولی !

آیا ؟

امروزه

ما هم هدف مقدس و آگاهی از روی ایمان در زندگی روزمره داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:32 | |

باز فصل تابستان آمد و نتایج کنکور را خواهند زد

اسم ها را در لیست روزنامه ها می نویسند

و خواهند نوشت

سید جواد خوش قلب طوسی

جعفر رجب زاده

سیدمحمود اسلامی

کاظم حسینی

سیدبهزاد طلوع

سیدجعفر علیزاده

و . . .

قبول

اما . . .

سازمان سنجش خبر ندارد که اینان

قبلا قبول شده اند

یادشان گرامی

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:47 | |

دنیا صحنه امتحان است

و ما امانتی هستیم از خداوند .

چه امروز ...

چه فردا ...

او امانتش را پس خواهد گرفت

پس : چه بهتر که این امانت با افتخار

به او باز گردانده شود !

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:42 | |

آی خدای مهربون ..........
آی بچه های جنگ ........

دیگه این قفس دلم تنگ شده.

آی بچه های جنگ .......

 تنها توی رفتنه که میشه به بودن فکر کرد. همون بودنی که ابدیه.
خیلی ها با رفتنشون موندند. ( شهدا رو میگم) .
آی خدای مهربون ......

 ما هم میخواهیم بمونیم. ( از نوعی که خودت قبولمون کن ).
خدایا توی این دلم خیلی حرفه اگه میشد اینجا گفت فریاد میزدم.....
" گرچه رفتند ولی قافله راهش برجاست "
آی بچه های جنگ ....

 تا حالا نشده فکر کنید که یه روز دوستت رو با گلوئی پاره پاره در اغوش گرفته باشید و او با تنها نوای سینه اش خس خس کنان با چشمانی خونبار، التماس آمیز بهتون زل بزنه و با لبخندی پر درد بگه:
" حلالم کن "

آی بچه های جنگ ....

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:44 | |

عشق یعنی استخوان و یک پلاک

سال های تنها و تنهای تنها زیر خاک

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 9:52 | |

در روزگاری که زندگی خیلی مفت عرضه می شود

آیا کاری جز زیستن وجود دارد ؟

یادش بخیر ( زمان جنگ و جبهه ) دوزیست بودیم

گاهی در خاک عراق زندگی می کردیم

و گاهی پشت خاکریز خودی

و آن موقع :

درست زندگی می کردیم و

بیزار از زیستن بودیم !

.: باران :.

 

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:46 | |

در گذر عبور

چه رسا فریاد می زنند : توقف ممنوع !

ولی از دور که ما می شنویم

با تمسخر و آه می گوییم

شاید آن دم که من آنجا باشم

باز خواهم گفت :

برو

آنجا معبر است

و من تخریبچی

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 10:23 | |

اگه باور کنیم می میریم - خوب زندگی می کنیم !

و اگه باور نکنیم که خوب زندگی نمی کنیم - چه باید کرد ؟

یادش بخیر :

باور داشتیم که می میریم ( شهید می شویم ) لذا خوب زندگی می کردیم !

و چون باور داشتیم که خوب زندگی می کنیم لذا از دنیا هیچ لذتی نمی بردیم !

و چون از دنیا لذت نمی بردیم ( ! ) بهترین لذت : « لحظه ی مردن » ( شهادت ) بود .

.:باران :.

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 12:27 | |

سعی کنیم روزمون را با عشق آغاز کنیم ( همان عشق بچه های تخریب )

زیستن را با معرفت پیوند دهیم

 زندگی  را با صفای معنویت توام کنیم

تا مردن با کمال متولد شود .

.: باران :.

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 7:46 | |

به زیستن امیدوارم ولی از زندگی می ترسم !

به خود باوری امیدوارم ولی از خودم می ترسم !

به گذشته ام ( روزگار جبهه ها ) امیدوارم ولی از آینده می ترسم !

به آخرت امیدوارم ولی از مرگ می ترسم !

به این دنیا امیدوارم ولی از جامعه می ترسم !!!

.: باران :.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 11:25 | |

فرصت كافي نداشتيم و عمليات شروع شده بود (عمليات نصر 8 - منطقه ماووت عراق ) بعد از اينكه مين ها را خنثي و معبر را باز كرديم يكي از بچه ها خودش را روي سيم خاردار حلقوي انداخت و بچه هاي گردان از روي بدن او عبور كردند و . . . !!!

.: باران :.

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 11:2|

تا دیروز برای طفلی دلمون می سوخت که کفش نداشت !

امروز برای مردی از دیار باران می سوزیم که پا ندارد !

و فردا برای خودمون

که هیچ نداریم ! ! !

.: باران :.

 

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 23:0|

غروب خرمشهر چقدر مرموز است . خورشيد كه آرام آرام در بي انتها فرو مي رود ، گويي تمام جانم آرام آرام از كالبد خسته ام خارج مي شود.

دوست دارم گريه كنم  !

يكي پيش رويم بنشيند و فقط گوش كند !

زود از كوره در نرود و بگذارد همه حرف هايم را بزنم و تمام احساسم را بيان كنم و بايد بگويم چه ديده ام ، بگويم تا تمام آنها كه نبودند از غصه دق كنند و ديوانه شوند .

ولي دوست من :

از طرف من مي توانيد به خرمشهر بگوييد:

اي خرمشهر !

با آنها كه بعدها مي آيند ، قصه هايت را بگو . اگر توجهي نكردند باز هم بگو ، با زباني ديگر ، با آهنگي نوتر ، اگر باز هم رغبتي نديدي فرياد بزن تا حرف هايت را بشنوند ، هر چه با چشمانت ديده اي بر زبان آور .

اي خرمشهر !

بگو تا آنهايي كه سال هاي دور از خانه دردمندشان كرده بدانند كه جندي قبل بسيجي هاي پاك و مخلص ، بچه هاي معصوم در شلمچه ، درد دور از خدايي را به همه هشدار مي دادند !

اي خرمشهر !

آنها از زندگي دنيا حظي نبرده بودند تا بگويند دنيا حظي ندارد . در سينه اشان شعله سوزان آتش اشتياق ، درد هجر ، غم و اندوه جا ماندن ( جا ماندن از شهيدان  ) در سرشان هواي كربلا ( يادش بخير ) كربلاي وجود ، تشنه فرات ، چشمان دوختخ در چشم خداوند و . . .

اي خرمشهر !

تو آن شب ( كربلاي 5 ) ، شب عشق و شب ضيافت را خوب تفسير كردي و ايثار را .

تو در آن شب ، برقي كه از چشمان معصوم بسيجيان مي زد را خوب به تصوير كشيدي و در پرتوي آن ، آزادي را ديدي و در آن آشفته بازار ،در هياهوي ستيز و جنگ و از ميان فريادهاي هولناك ، تكبير اكبر را را شنيدي و نواي قاسم را .

اي خرمشهر !

نامت زيباست .

خاكت زيباست .

گرمايت زيباست .

و غروب خورشيد .

ولي همه اين جلوه هاي زيبايت را مديون پيكرهاي پاكي هستي كه در بستر ، آرام يافته اند . پيكرهاي مطهرشان را در دامانت نگاه دار ! پاي حرفشان بنشين تا برايت از مردانگي و غيرت بگويند . از عاشقي و وصل و از شيرني شهادت .

اي خرمشهر !

از آنان خوب مراقبت كن . علف هاي هرزي كه بر گِردشان مي رويد را قطع كن تا دامانت پر از گل شود ، گل هاي سرخ ، لاله هاي سرخ و معطر به بوي خون ، به بوي ايمان . چراكه آنان جگر گوشه هاي امامند .

اي خرمشهر !

به اروند بگو تا برايشان از رفتن بگويد .

از نماندن .

از نبودن .

از حركت .

از فاني شدن در دريا .

به نخل هايت بگو تا قصه شيرين روئيدن را در گوششان زمزمه كند .

اي خرمشهر !

اگر نسيمي از دامانت گذشت ، بگو سلام مرا به شهيدان برساند و به آنها بگويد كه ما جا مانده ايم .

ما را دريابند !

.:باران:.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 15:40 | |

وقتي به خرمشهر رسيدي و در خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي شهر قدم مي زدي ، به ياد من هم باش ، از طرف من به خرمشهر سلام برسان . به نخل هاي سوخته سر تعظيم كن و اگر لنگه پوتين پاره و يا بقاياي جنگ را ديدي ، بايست و قدري بجاي من اشك بريز . حتماَ آنها هنوز خاطرات جنگ را مثل من فراموش نكرده اند . آخه چه بايد گفت ، من دلشده اي هستم كه در عمليات كربلاي 5 ، دلم شكست و همراه با آنان ( دوستانم ) به امانت رفت ( كربلا كه بودم ، احساس خوبي داشتم ، حس مي كردم كه تكه اي از دلم آنجاست ) و هنوز كه هنوز است گمشده اي دارم و همچون كلاف سردر گم در عشق و تاب آن دوران مي سوزم .

اگر گذرت به مسجد جامع خرمشهر افتاد ، وضو بگير و به نيابت از من دو ركعت نماز عشق ( عشق به اباعبداله ) بخوان .

ياد دژ خرمشهر بخير كه چه دوراني را برايم تداعي مي كند ( مراسم حنا بندان قبل از كربلاي 5 ، زيارت عاشورا و . . . )

وقتي هوا غروب شد ، گوشه اي با خدا خلوت كن و بگو كه كسي ( من ) هنوز هم در عالم دنيا غرق شده و هنوز هم توفيق استجابت را پيدا نكرده ام . بنشين و زانوهايت را در بغل بگير ، با گردن كج ، ابروهاي تو هم رفته ، لب هاي لرزان ، شانه هاي افتاده و موهاي پريشان ، ذكرشب هاي عمليات ( يا حسين ، يا زهرا ، يا علي و . . . ) را بگو .

وقتي يك دور تسبيح تمام شد ، سرت را پايين بيانداز و دست ها را به سوي آسمان ، بگو ،

خدايا :

او را (‌يعني مرا ) در يابد .

بگو عاشقم شود .

بگو پشت چشمي هم برايم نازك كند .

و بالاخره

بگو : العفو .

شايد اين همام العفوي باشد كه آن زمان ( زمان جنگ ) گفته مي شد و . . .

اگر كنار اروند رفتي ، در نبود من دستي به آب بزن تا شايد از باب گناه تطهير شوم . ( ياد آن ايامي كه براي كربلاي 5 آموزش شنا و غواصي مي ديديم  ) .

رسم است كه واسطه اي انتخاب مي كنند كه جواب مثبت بگيرند . ! به اين لحاظ ريش سفيدي را مي فرستند تا دست خالي برنگردد .

حالا تو ( شما ) هم دست خالي بر نگرديد . بهش بگو كه به خودش قسم ، من هم عاشق او شده ام و همين عشق اوست كه پاكان او را انتخاب مي كنم ( ! )‌ تا شفاعتم كنند .

بهش بگو كه چشمان خمارش ، بدجوري حال مرا عوض مي كند .

و بالاخره بگو :

مرا در يابد .

.:باران:.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 15:36 | |

تو معصوميت آشكارت را

در لابه لاي نيزارهاي جنوب

جا گذاشته اي

در ساقه هاي شكسته ني ها

در كنار اروند

كنار كرخه

و بي انتهاي جزيره مجنون

برايت به پاس صداي اروند

قطره اي اشك مي ريزم

اشك عشق

اشك تنهايي

اشك فراق

و مي گويم

خدايا

در دل كوير خرمشهر

و در ارتفاعات حاج عمران

من نيز

جا مانده ام .

.:باران:.

نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 15:21|