برگشتیم و گرفتار شدیم ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم ، بی د لیمان به دادمان رسید :
ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلوده است
عدّه ای غفلت کردیم و بیمار شدیم عدّه ای ماندیم و بی تاب شدیم !
باز صبح کاذب ، چلچراغ های وسوسه فرایمان گرفت
تا غروب دوکوهه را از چشم ها یمان برباید
دل ندا داد :
ظلمتی بیش نیست به آسمان خیره شوید افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان!
سرهامان روبه آسمان بود وسوسه های غرور و تکبر به ستایش مان نشستند که عطر خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل :
رو به خاک کنید ... در یغا که سنگفرش های مرمرین تجمل چشم های ظاهر بین مان را خیره کرد سنگرفرش ها آیینه ای شدند عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک !
برگشتیم و دریغا ........ !
دریغا که « اندکی » هوایی ماندیم !
و سکوت ، هم صحبت مان شد و خاک همدم نگاه مان اشک محرم رازمان
انتظار مرهم زخم های مان
دیوانگی گناه مان عاشقی جرم مان و بی دلی مشاهدمان و عزلت پناه مان
و این شد سر آغاز : « داستان تنهایی مان » !
آری ........ رفقای عزلت نشین هوایی !
بگذارید زنجیرهای سنگین نگاه ها اسیر انزوای تان کند
بگذارید فلسفه نواندیشی ها ،آهن و دود پوسیده تان بپندارد ، بگذارید اقلیّت شوید و در کثرت غفلت ها نادیده گردید بگذارید جدا از « تن ها » شود و « تنها بمانید »
اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردیدها و فراموشی ها نسپارید آری ...
« اندک رفیقان همراهان هوایی » !
اینجا ماندن را گریزی نیست
.: حسن الوانی :.
قربون لطف و صفاتون شهدا
دل ما تنگه براتون شهدا
قربون عهد وفاتون شهدا
سر و جون ما فداتون شهدا
چقدر شلمچتون صفا داره
بوی عطر خاک کربلا داره
هر دلی که عشق کربلا داره
آرزوی دیدن شما داره
ای شلمچه ای بهشت شهدا
ا ی زمین لاله گون و با صفا
خاک تو بوی خوش وفا می ده
بوی مظلومی لاله ها می ده
ای بهشت لاله های فاطمه(س)
سرنوشت لاله های فاطمه(س)
عشقتون سرشته بند با گل ما
نمی ره یاد شما از دل ما
عاشقان با وفا جاتون خالی
شهدا آی شهدا جاتون خالی
.: حسن الوانی :.
نرسیده به باران
یک نفس تا آسمان
چند قدم رو به دلم
و
نگاهی که به عطر بهار دلبسته است
روی گلبرگ دلت
کدپستی بگذار
رمزآن.... روز من و تو
رمزآن.... آن لحظه ی ناب!
باران بی هوا هوایی ام می کنی و من
هنوز به جستجوی یادآن دوران به استقبال باد می روم
کجایند آن شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
دراین سکوت و این صدای دوردست
پس چرا مرا صدا نمی کنی؟
دلم تنگ خواهد شد اما نخواهم گریست ... نه ! برای دلتنگی ام نخواهم گریست ... برای قصه ای ناتمام خواهم گریست که با آخرین روزهای جنگ تمام شد .
دلم تنگ خواهد شد ... نه برای دیروز و نه برای فردای نیامده از راه ... من دلم برای آوای صادقی تنگ خواهد شد که روزی مرا به مهر می خواند و روزی به سردی می راند ...
دلم تنگ خواهد شد برای تمام تلخ بودنهایت و تمام صبور ماندنهایم ... دلم برای بازی یکطرفه ی بی داور و بی تماشاچی مان تنگ خواهد شد...
دلم تنگ خواهد شد...برای آن لحظه های ایثار... برای آن صدای ملکوتی امام (ره)
کاش یادت نمی کردم ...کاش یادش نمی کردم ... کاش یادم نمی کردی . شاید آنوقت با قصه ای نا تمام از تو به آغاز افسانه ای تازه می رسیدم! کاش ....
.: الوانی :.

باز هم می نویسم باران - با تمام گلایه هایم
باتمام شِکوه ها و با تمام آشفتگی هایم
خدایا شکر :
شکر به خاطر تمام رنج و دردهایی که به من هدیه دادی
دردها را سپاس می گویم
که خود دریچه نزدیکی به توست
و نشانه فراموش نشدن و فراموش نکردنم
حمد تو را که قلب هایی از بلور و احساس هایی از نور آفریدی
دوست دارم تمام مخلوقاتت را
تمام آنان را که بد کردن به من و خوبی آفریدند برایم
خدایا : دست های گناه آلودم را بگیر
اینک که غرق سیاهی و تاریکی شده ام یاری کن بار دیگر مرا
تا با تمام زخم هایم و با تمام نا باوری هایم از اعمال زشت کسانی که لباسشان نشانگر چیز دیگریست و یقین هایم از اینکه معادی هست...
خدایا کمکم کن تا
همچنان دوست بدارم همه را - حتی اگر دوست داشته نشوم !
مانند تمام فصول و سالها و روزهای سپری شده.....
.: حسن الوانی :.
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به غرب بیندیشم
به سرمای کردستان...!
به مجروحان شیمیایی سردشت
می خواهم به جبهه جنگ بیندیشم.
می خواهم به آن پرنده ی خیس٬آن پرنده ی خسته
به خودم بیندیشم...!
گاهی اوقات مجبورم
حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.
همین خوب است
همین خوب است!
.: حسن الوانی :.
دخترکم کجایی؟
عمر بابا سر اومد
وقت یتیم داری و
غربت مادر اومد
دخترکم کجایی؟
بابات شفا گرفته
رفیقاشو دیده و
ما رو گذاشته رفته
آی قصه قصه قصه
یه دستمال نشسه
خون سرفه بابا
رو این پارچه نشسته
بعد شهادت او
پارچه مال راحله است
دختری که در پی
شکست یک فاصله است
کنار اسم بابا
زائر کربلایی
یه چیز دیگه م نوشتن
شهید شیمیایی
.: حسن الواني :.
شهادت عبارت تمام وكمال اعتماد واعتقاد بخداست.
شهادت تكامل وجودي روح پرخروش و جوشش ،ولي در عين حال مطمئن وآرام شهيد است.
شهادت ارث بزرگ اوليـاء خداست.
شهادت نهايت يك حماسه و ايثار است.
شهادت غايت آرزوي رزمندگان راه خداست.
شهادت فرياد رساي اسلام بر ظلم ظالمان است.
شهادت ماية عزت مسلمين است و شهيد احياء كنندة اين معناست.
شهادت بهاي زحمات ومشقات شهيد است.
شهادت قد بلند كردن ،استواري و شكست ناپذير است .
شهادت قتل در راه خداست.
شهادت مردن نيست بلكه حياتي دوباره است.
شهادت بانك رحيل تشنگان وصل بخداست و شهيد واصل به اين معناست.
شهادت بشارت نابودي ظالمان و ستمگران است.
شهادت پيام آور عزت وفتح است.
شهادت اتمام حجت با كافران و ملحدان است .
شهادت فيض عظما و فضلي از جانب خداست.
شهادت وسيلة رسيدن به قرب حق تعالي و وعدة تخلف ناپذير سبحان
تعالي و قرآن به مؤمنان است.
پس به اميد آنروز يعنــي
.: حسن الوانی :.
چيزي نگفتي. پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي.
بارها گل برايت فرستادم، گلهاي زيبا از همه رنگ، کلامي نگفتي.
بهترين هدايا را به تو دادم، نفهميدي.
ميخواستم برايم بگويي.
آخر تو بندهْ من بودي و چارهاي نبود جز نذول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي !
( حسن الوانی )
درپنجه غم شكاربودن عشق است
در محاكمه اي كه يار باشد قاضي
محكوم طناب دار بودن عشق است
.: حسن الوانی :.
سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي كه ديدم
بابام ميون كوچه
افتاده بود رو زمين
مامان هوار ميزد
شوهرمو بگيرين
مامان با شيون و داد
ميزد توي صورتش
قسم ميداد بابارو
به فاطمه ، به جدش
تو رو خدا مرتضي
زشته ميون كوچه
بچه داره ميبينه
تو رو به جون بچه
بابا رو كردن دوره
بچههاي محله
بابا يه هو دويد و زد تو ديوار با كله
هي تند و تند سرش رو
بابا ميزد تو ديوار
قسم ميداد حاجي رو
حاجي گوشي رو بردار
نعرههاي بابا جون
پيچيد يه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم
مامان دويد و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گريه ميگفت
كشتند بچههارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين
خمپاره زد، بخوابين
الو الو كربلا
پس نخودا چي شدن؟
كمك ميخوايم حاجي جون
بچهها قيچي شدن
تو سينه و سرش زد
هي سرشو تكون داد
رو به تماشاچيا
چشاشو بست و جون داد
بعضي تماشا كردن
بعضي فقط خنديدن
اونايي كه از بابام
فقط امروزو ديدن
سوي بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون
هي به خودم پيچيدم
درد غربت بابا
غنيمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونههاي مرده
اي اونايي كه امروز
دارين بهش ميخندين
براي خندههاتون
دردشو ميپسندين
امروزشو نبينين
بابام يه قهرمونه
يهروز به هم ميرسيم
بازي داره زمونه
موج بابام كليده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسي
هر چيزي رو كه كشته
يه روز پشيمون ميشين
كه ديگه خيلي ديره
گريههاي مادرم
يقه تونو ميگيره
بالا رفتيم ماسته
پايين اومديم دروغه
مرگ و معاد و عقبي
كي ميگه كه دروغه؟؟
علی بود و عقیلیمن بودم و مرتضی
سید بود و اباالفضل امیرحسین و رضا
حالا ازاون بچه هافقط مرتضی مونده
همونکه گازخردل صورتشو سوزونده
آهای آهای بچه هامگه قرار نذاشتیم
همیشه با هم باشیم نداشتیما، نداشتیم
بیاین برا مرتضی که شیمیایی شده
جشن پتو بگیریم خیلی هوایی شده
میسوزه و میخنده خیلی خیلی آرومه
به من میگه داداش جون کار منم تمومه
.: حسن الوانی :.

اتل متل يه بابا
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر
يه مادر فداكار
اتل متل بچهها
كه اونارو دوست دارن
آخه غير اون دوتا
هيچ كسي رو ندارن
مامان بابا رو ميخواد
بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتا
بابا چه مهربونه
وقتي كه از درد سر
دست ميذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون
فحش ميده به بچههاش
همون وقتي كه هرچي
جلوش باشه ميشكنه
همون وقتي كه هرکی
پيشش باشه ميزنه
غير خدا و مادر
هيچكسي رو نداره
اون وقتي كه باباجون
موجي ميشه دوباره
.: حسن الوانی :.

گلی دیدم گل به دست
در تاریکی شب
مژگان سیاه
ابرو کمند
گفتمش :
ره گم کرده ای
آیا مگر !؟
گفت :
نه !
اما،ُ
گم کرده ای دارم به ره .چشم انتظارم باران تو ببار.
.: حسن الوانی :.
از گريبان تو صبح صادق،
مي گشايد پرو بال .
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
- نه؟
از آن پاكتري .
تو بهاري ؟
- نه،
- بهاران از توست .
از تو مي گيرد وام،
هر بهار اينهمه زيبايي را باران.
.: حسن الوانی :.
مينويسم اندوه؛ تو بخوان يك دلِ پُر
مينويسم ويران؛ تو بخوان غصه پرپر شدن يك گل سرخ
مينويسم هجرت؛ تو بخوان راه ز خود تا به خدا
مينويسم هجران؛ تو بخوان جادهاي بيپايان
مينويسم زينب؛ تو بخوان صبر حيا دارد از او
مينويسم حيدر؛ تو بخوان سر شكسته، اكبر
و دوباره می نویسم باران ۸۷؛ تو بخوان آمال بچه های تخریب !
.: حسن الوانی :.
شنیده ام بسیجی اول می پرسد وجستجو می کند ‘بعد می گوید آنچه راباید بگوید...
شنیده ام بسیجی اول محاکمه می کند بعد محکوم....
شنیده ام بسیجی از کسی تبعیت نمی کند تا کسی را محکوم کند....
شنیده ام بسیجی حتی برای منافع دیگران -که شاید برایش منفعتی داشته باشد یا..نمی دانم-دیگران را مورد ...قرارنمی دهد..
وشنیده ام......
.: م . ح . صالحی :.
به آن عشقی که از نام تو خیزد،بدان خونی که در راه تو ریزد
به مسکینان از هستی رمیده،به غمگینان خواب از سر پریده
به مردانی که از سختی خموشند،برای زندگی جان می فروشند
همه کاشانه شان خالی ز قوت است،سخنهاشان نگاهی در سکوت است
به طفلانی که نان آور ندارند،سر حسرت به بالین می گذارند
به آن درمانده زن کز فقر جانکاه،نهد فرزند خود را بر سر راه
به آن کودک که ناکام است کامش،ز پا می افکند بوی طعامش
به آن جمعی که از سرما به جانند،ز آه جمع گرمی می ستانند
به آن بی کس که با جان در نبرد است،غذایش اشک گرم و آه سرد است
به آن بی مادر از ضعف خفته،سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر که نادیدی گناهش،عبادت خقته در شرم نگاهش
به آن چشمی که ازغم گریه خیز است،به بیماری که با جان در ستیز است
به دامانی که ازهر عیب پاک است،به هر کس از گناهش شرمناک است
دلم را از گناهان ایمنی بخش،به نور معرفت ها روشنی بخش و مریض ها را شفا بده.
.: حسن الوانی :.

