
کلاس دوم دبیرستان بودم . می خواستم بِرم جبهه .فقط دوتا برادر داشتم که هر دوی اُونا هم جبهه بودن . با خواهش و التماس ؛ بابامُ راضی کردم . می دونستم سِنم کمه و اعزامم نمی کُنن . به خاطر همین دوتا عکس و فتوکپی شناسنامه ی داداشم ُ برداشتم ؛ رفتم اعزام نیرو . برگه ی اعزام ُ گرفتم . فکر کردم سرشون ُ گول مالیدم ؛ موقع خداحافظی بهِم گفت : از قول من داداشتو سلام برسون ولی مواظب باش به جای او شهید نشی ها!
.: باران :.
دو تكه تركش را براي يادگاري برداشته و كف ساكش طوري جا سازي كرده بود كه فكر هيج بني بشري كار نمي كرد !
با درست داشتن برگه ي مرخصي به طرف دژباني حركت نمود .
دژبان تمام وسايلش را از داخل ساك بيرون آورد . بعد از لحظه ي ظاهرا همه چيز لو رفت . دژبان ازش سوال كرد : چند ماه سابقه ي جبهه داري ؟
با دستپاچكي جواب داد هنوز صفر كيلومترم .
دژبان گفت : هنوز نمي دوني خوردنش تركش حلال است ، برنش حرام ؟
او هم كم نياورد و گفت : نميشه جيره ي خشك حسابش كني و سهم ما را حالا كه نخوردم بدهي ببيرم !
.: باران :.

اسفند که به میان راه می رسید باد خنکی در دشت بی انتهای سنگرمان می وزید و از سرمای استخوان سوز شب های زمستان در عملیات بیت المقدس ۲ دیگر خبری نبود، این باد پیغام بهار را با خود داشت.
بهار و عید نوروز را در آن سال های جنگ چندبار در دل طبیعت جبهه بودم. ایام بسیار دل انگیزی بود و طبیعت در زیباترین چهره رخ می نمود.
در مهاباد که بودیم گاهی این بادها باران را هم با خود می آورد؛ از آن باران های سیل آسای سنگین که تا به زمین جبهه ها می رسید آن را مثل چسب بر کف پوتین ها می چسباند.
اما هیچ گله ای نبود، که هر چه از جلوه های طبیعت دیده می شد زیبای زیبا بود. باد و باران را که گفتم. از پرنده های خوش صدا، سبزه های خیس روی زمین، عطر شبنم و در بعضی جاها بوی باروت...
روزهای نزدیک عید سنگرها هم خانه تکانی می شدند. خاک روی آن را کمی بیشتر می کردیم مین ها را تمیز می نمودیم و سیم چین و سرنیزه های نو را برای سفره ی هفت سین آماده می کردیم ، پتوها را از کف نمناک سنگر در آورده و تکانی می دادیم و خاک آن را می گرفتیم و اگر حالی بود کف بعضی سنگرها را گودتر می کردیم و همه چیز را برای نشستن دور هم و خواندن دعای تحویل سال آماده می کردیم .
یادش بخیر !
وقتی «عملیات والفجر ۱۰» تمام شد ما در آستانه سال نو در سنگری در شهر حلبچه با بچه های تخریب دور هم نشسته بودیم بوی بد گاز های شیمیایی هنوز به مشام می رسید .
آن روزها زیر آن آسمان آبی امکان خانه تکانی یا سنگر تکانی پیدا نشد اما دعای تحویل سال را خواندیم و طبق معمول عید، سکه تبرکی امام را گرفتیم.
گاهی سفره ی هفت سین هم رو به راه می شد. هر گردان با آلات جنگی خود سفره ای ترتیب می داد. سفره ی بچه های تخریب هم سیم خاردار،سرنیزه ، سیم چین ، سیم تله ،سیم خاردارچین ، انواع مین های سوسکی و سبدی و...بود و عکس شهدا هم زینت بخش سفره ی هفت سین بود و یادی از آنها می کردیم که جان دادند تا بهاری ترین فصل ها و سالها نصیب ماشود.
آنها رفتند تا آبی ترین آسمان مال ما باشد. آنهایی که بال گشودند و به ما یاد دادند در سفره های هفت سین با سکه دلخوش نباشیم.
به هر حال :
هنگام سال تحویل حال و روز خیلی خوبی داشیم و . . .
یادش بخیر !
و اما :
سال نو مبارکتون
.: باران .:
براي بزرگنمايي اينجا را كليك نماييد
کم کم هوا تاریک می شد . نیروها داخل کانال برای عملیات کربلای ۲ در منطقه ی عملیاتی حاج عمران آماده می شدند .
با تعدادی از بچه های تخریب مشغول خداحافظی بودیم .
سیدجواد خوش طوسی مثل همیشه شاداب خندان می گفت بچه ها اگه نامه ای دارید به من بدهید چون امشب قراره من به جمع دوستان شهید به پیوندم !
به من نیز گفت آقا سید شما هم اگه نامه ای داری به من بده تا برات ببرم .
بالاخره مراسم خداحافظی و وداع تمام شد و راهی عملیات شدیم و آن شب شهید سید جواد خوش قلب طوسی بنابه گفته ی خویش برای همیشه رفت .
یادش گرامی باد .
.: باران :.
