اي فرزند خرمشهر
آهسته تر نگاهم كن
من دلم را
در خرابه هاي خرمشهر
جا گذاشته ام
در مزار پرنده اي كه آشيانه نداشت
آهسته تر نگاهم كن
پرنده اي نيست
آشيانه ها خاليست
دلم
تمام شهر خرمشهر
خانه ماست
.:باران:.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
لحظه هایی که یاد باران ترکش های مین را بیاد می آورد
پس : ای ترکش ها
ببارید .
.: باران :.
واژه ای که بوی جنگ می دهد
نفرین بر این جنگ
ایثار ! ؟
واژه ای که بعضی از انسان ها
با آن بیگانه اند
ایثار ! ؟
تداعی شلمچه - فکه - دوکوهه و حاج عمران
و امروز
ایثار ! ؟
یعنی احساس
یعنی عواطف دورغین
و ایثار ! ؟
وسیله ای برای توجیه نیازهای عاطفی !
.: باران :.
فریاد دلم را
در هیاهوی معرفت
همچون زنگوله ای بر تابوت معشوق
آویزان نمود
تا همه بدانند
عشق !
عاشقی !
معشوق !
واژه هایی هستند که فقط برای نمایش بر روی کاغذ می خورند .
.: باران :.
دور باغ دلم را
برای همیشه
سیم خاردار بکشم
تا !
دوباره هیچ پیچکی
که ادعای عاشقی با دل سوخته مرا می نماید
نتواند !
درون باغ دلم جای بگیرد
ای پیچک ها
و
ای شقایق ها
بدانید
دیگه !
خلوتی در یاغ دلم نمانده
بروید
در سرزمین نامردی ها
رقص سماع کنید .
.: باران :.
ای خرمشهر !
تو معصوميت آشكارت را
در لابه لاي نيزارهاي جنوب
جا گذاشته اي
در ساقه هاي شكسته ني ها
در كنار اروند
كنار كرخه
و بي انتهاي جزيره مجنون
برايت به پاس صداي اروند
قطره اي اشك مي ريزم
اشك عشق
اشك تنهايي
اشك فراق
و مي گويم
خدايا
در دل كوير خرمشهر
و در ارتفاعات حاج عمران
من نيز
جا مانده ام .
.: باران :.
از باغ مي برند چراغانيت كنند
تا كاج جشن هاي زمستانيت كنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
با اين بهانه كه بارانيت كنند
يوسف ! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زندانيت كنند
اي گل گمان نكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزانيت كنند
يك نقطه بيش فرق بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قربانيت كنند.
هاديزاده
برگشتهام ادامه جانم را
ميعادگاه عشق نهانم را
در ازدحام اين همه خاکستر
گم کردهام دوباره نشانم را
آن نخلهاي تشنه کجا هستند
تا بنگرم نشان جوانم را
جز سوختن نشانه نميبينم
همسايگان روز و شبانم را
ماندند و سوختند و من رفتم
شرمندگي بريد امانم را
برگشتهام به شهر و نميفهمند
ديوارهاي خسته زبانم را
.:باران:.
غروب اهواز
آسماني طلايي
نخل هاي سوخته
روي خاكريز
يك بسيجي تنها
با دلي پُر اميد
تنهاي تنها
چقدر آشنا
كوله ای پُر از عشق
عشق به او
اميد به وصل
يك چشم به تو
يك چشم به او
زير لب صداي آشنا
زيارت عاشورا
زمزمه اي غريب
دلي بي فريب
برقي رسا
روي گونه ها
اشك اميد
اميد به وصل
شوق پرواز
ديدار يار
خسته خسته
خسته از دنيا
رفيق نيمه راه
نگاهي آرام
بغضي در كمين
براي شكار
شكار فرهاد
شانه اي لرزان
يا اباعبدالله
چقدر معنا
معناي عشق
معناي اميد
معناي وصل
معناي پروتز
معناي ديدار
واي برمن
شرمنده ام من
او را ديدم
با توام من
اي غروب اهواز !
تيري آمد
از كمان نامرد
نشست در سينه
رفت به سجده
الهي العفو
دريافت او ار
چه خونبهايي
مانَد بر جا
بغضش تركيه
فرياد بر آورد
السلام عليك يا اباعبدالله
.:باران:.
بوي خون
بوي باروت
بوي دعا
نواي نماز
صداي حسين
ضجه زهرا
زيارت عاشورا
دعاي كميل
انفجارمين
طلوعي زيبا
زمزمه نافله
عروجي معنا
حالت سماع
حالت جنون
چهره معصوم
چشمان پرويز
روياي فرهاد
چقدر زيبا
چه دلنشين بود
به ياد آنروز
تنها چاره ما
فقط يك آه !
.:باران:.
اي شهر شلوغ !
باور تو
خيلي سخت است
تحمل تو
چه دشوار است
روزگاري بود
در ديار تو
آرمان موج مي زد
خون شهيدان
در دامن تو
ياس بود و لاله
پَرپَر مي شد
شقايق دانه
چه زيبا مي رفت
روح شهيدان
از ميان تو
از سوي مردم
و اما اكنون
ياد آن روز
رُخ مي نمايد
براي مجنون
با ياد ياران
بايد گريستن
يك قطره اشك
چه دشوار است !
اي آرزوي
هميشه يار من
با تو هم آوايم
من نيز تنهايم
از ديار غربت
ماند ه ام تنها
در فراق ياران
سخت مي سوزم
روشني نيز
چقدر بي حياست
همه چيز را مي گويي
تو با من
دل تو به مي بندم
تنهايي !
اي يار من !
.:باران:.
آه سال هاي سرخ و خاطرات ناپديد !
كاش هيچ گاه عمرتان به سر نمي رسيد
آه اي سراب هاي سبز ، يادتان بخير
هفته هاي موج خيز و روزهاي پٌر شهيد
سرزنيد بازهم كه خيره مانده سويتان
چشم هاي نا اميد من ، هنوز پٌر اميد
اسب ها ره و تيغ ها شكسته در نيام
زخم هاي من ! فقط شما هنوز تازه ايد
رازها رسيد تا گلو ولي روان نشد
روي اين لبان بسته مثل قفل بي كليد
با ترانه هاي سر بريده مثل اين غزل
اينك اين منم در انتظار خاطرات ناپدید...
.:باران:.

