چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
گاهى مى شد آه در بساط نداشتيم، حتى قند براى چاى خوردن، شب پنير، صبح پنير، و ظهر هم خرما. صداى همه در آمده بود. ديگر حرفى نبود كه نثار شهردار و تداركاتچى نكنند. آنها هم در چنين شرايطى لام تا كام نمى گفتند، كه هوا پس بود. طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالى داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اى كه دستت مى رسد كارى بكن.» و شهردار كه در حاضر جوابى چيزى از بقيه كم و كثر نداشت مى گفت: «دستم مى رسد جانم و ليكن نيست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چين بنداز، اگر خودم را مى خوريد بار بگذارم.»
:. باران :.
نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 11:12 |
|
