شنبه نوزدهم مرداد 1387
جنگ تمام شد ........ برگشتیم با همه سوغاتمان : بی دلی مان !برگشتیم و گرفتار شدیم ناگاه میان زرق و برق های این شهر رنگین با جذبه های دروغین محاصره گشتیم ، بی د لیمان به دادمان رسید :
ماسک های پرهیزتان را بزنید که هوای زمانه گناه آلوده است
عدّه ای غفلت کردیم و بیمار شدیم عدّه ای ماندیم و بی تاب شدیم !
باز صبح کاذب ، چلچراغ های وسوسه فرایمان گرفت
تا غروب دوکوهه را از چشم ها یمان برباید
دل ندا داد :
ظلمتی بیش نیست به آسمان خیره شوید افسوس که عده ای محو نوری کاذب شدیم و اندکی محو آسمان!
سرهامان روبه آسمان بود وسوسه های غرور و تکبر به ستایش مان نشستند که عطر خاک های بی آلایش فکه را از یاد ببریم و باز هشدار دل :
رو به خاک کنید ... در یغا که سنگفرش های مرمرین تجمل چشم های ظاهر بین مان را خیره کرد سنگرفرش ها آیینه ای شدند عده ای به خود نگریستیم و اندکی به خاک !
برگشتیم و دریغا ........ !
دریغا که « اندکی » هوایی ماندیم !
و سکوت ، هم صحبت مان شد و خاک همدم نگاه مان اشک محرم رازمان
انتظار مرهم زخم های مان
دیوانگی گناه مان عاشقی جرم مان و بی دلی مشاهدمان و عزلت پناه مان
و این شد سر آغاز : « داستان تنهایی مان » !
آری ........ رفقای عزلت نشین هوایی !
بگذارید زنجیرهای سنگین نگاه ها اسیر انزوای تان کند
بگذارید فلسفه نواندیشی ها ،آهن و دود پوسیده تان بپندارد ، بگذارید اقلیّت شوید و در کثرت غفلت ها نادیده گردید بگذارید جدا از « تن ها » شود و « تنها بمانید »
اما هرگز تن به عقلانیت دوران تردیدها و فراموشی ها نسپارید آری ...
« اندک رفیقان همراهان هوایی » !
اینجا ماندن را گریزی نیست
.: حسن الوانی :.
نوشته شده توسط تخریبچی در ساعت 8:2 |
|

